خطر مرگ

بسم الله الرحمن الرحیم

من خیلی نامردم و البته خیلی عجیب! منی که شاهد مرگ عمو، پسر عمو، پسرعمه، شوهر عمه، مادربزرگ، شوهر خاله، دوست دبیرستان و زن عمویم بوده ام و حالا هم دارم خیلی راحت زندگیم را می کنم.

ما خیلی عجیبیم، خیلی. قبول دارید که اگر یک نفر از کسانی که در بین ما بوده است بمیرد باید دیوانه شویم؟ آخر او تا همین دیروز اینجا بود، حرف می زد، می خندید، از آینده صحبت می کرد و حالا … نیست و نیست و نیست. نه صدایی، نه خنده ای، نه حرکتی. سنگدلانه او را در خاک می کنیم و سنگ محکمی هم رویش نصب می نماییم و می رویم دنبال زندگیمان. ما واقعاً چطور موجوداتی هستیم؟!

ما خوابیم. عذر می خواهم ولی ما مستیم. دیوانه ایم. خدایا ما داریم چکار می کنیم؟ این چه زندگی ای است که ما داریم؟ چطور بعد از مرگ یک نفر از انسانهایی که می شناخته ایم (ولو عزیز ما هم نبوده است) همچنان زندگی می کنیم و از شدّت تعجب انگیز بودن این حادثه سر به بیابان نمی نهیم؟

زندگی ما روی روال به نظرمی رسد. انگار که پایه و مبنا دارد و روی حساب و کتاب و آینده نگری است. ما ژست فرهیختگی داریم، گویی خود را و خداوند را و هستی را شناخته ایم و اکنون مطمئن و با آرامش و واقف و غالب بر رازها و مشکلات هستی راه زندگی را یافته و آن را طی می کنیم؛ اما وقتی کسی از ما می میرد یا مریض می شود می بینی ذره ای نمی توانیم با این حقیقت ارتباط برقرار کنیم، غافلگیر می شویم و سعی می کنیم که زود آن را فراموش نماییم. زندگی ما خیلی بی حساب و کتاب و روی هواست. حیات ما (۷۰ + بی نهایت) سال است و ما به گونه ای کاملاً علمی و منطقی و درچهارچوب ریاضیات، از بی نهایت صرف نظر کرده و آن را مساوی با همان ۷۰ گرفته ایم! اینچنین اشتباه عجیبی چه علتی ممکن است داشته باشد؟ ضعف سواد و ریاضیات مگر چقدر خطا ایجاد می کند؟! راستش را بخواهید علتش جز این نیست که محاسبه کننده خواب بوده است!

ما خوابیم و جز این نیست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *