«فقط حرفهای مهم» نه بدین معناست که ما مهمّیم و حرفهای مهم می زنیم! نه...فقط یعنی اینجا جایی است برای جدی بودن، جایی برای حرفهای روزمره نزدن...

PostHeaderIcon قسمتهایی از کتاب زیبا و خواندنی «داستان سیستان» - بخش اول : سه حکایت از «اشک»

 بسم الله الرحمن الرحیم

رهبر عزیز انقلاب در لباس بلوچی

 ... با جوان ها آنقدر دنبال ماشین [رهبر در استقبال مردمی در زاهدان] دویدیم که سرتیمِ حفاظت از بالا فریاد کشید، عزیز من بس است، بروید کنار دیگر ... فریادش با آن عزیز من جور در نمی آمد. اما به هر صورت رفتیم کنار. با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلندقدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف بازگذاشته بود. یک گردن بند طلای خفن هم انداخته بود. همان جور که چشمهایش را پاک می کرد به آن یکی گفت :

- جون تو خودش بودها. خود خودش بود. خوب شد دیدمش. باید می دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...

آن یکی هم که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت، سری تکان داد. جلوتر رفتم. چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند :

- اگر همین جوری ، خود خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد... حالا نوبت من بود که چشم هایم را پاک کنم...

(حتی اگر این کتاب را خوانده اید نیز مرور این حکایات می تواند برایتان شیرین باشد - مشاهده متن کامل) 

  1

... با جوان ها آنقدر دنبال ماشین [رهبر در استقبال مردمی در زاهدان] دویدیم که سرتیمِ حفاظت از بالا فریاد کشید، عزیز من بس است، بروید کنار دیگر ... فریادش با آن عزیز من جور در نمی آمد. اما به هر صورت رفتیم کنار. با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلندقدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف بازگذاشته بود. یک گردن بند طلای خفن هم انداخته بود. همان جور که چشمهایش را پاک می کرد به آن یکی گفت :

- جون تو خودش بودها. خود خودش بود. خوب شد دیدمش. باید می دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...

آن یکی هم که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت، سری تکان داد. جلوتر رفتم. چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند :

- اگر همین جوری ، خود خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد... حالا نوبت من بود که چشم هایم را پاک کنم... (ص56)

 2

«مولوی قمرالدین! یادتان هست که من آمدم به مسجد شما؟ به شما گفتم که بین دوازده ربیع که شما جشن می گیرید و هفده ربیع که ما، این پنج روز - یک هفته را عید اعلان کنیم. شما هم قبول کردید. یادتان هست؟»

مولوی چشمهایش را ریز می کند و به رهبر نگاه می کند. انگار تازه آقا را به جا آورده است. سرش را تکان می دهد و بلند بلند می گوید :

-هاوالله...هاوالله...یادمه!

آقا لبخند می زند و ادامه می دهد :

-بعد مشکلی پیش آمد. قرار گذاشتیم اما متأسفانه خورد به سیل... یادتان هست؟ بعد رو می کند به جمعیت که بله! من و مولوی قمرالدین از فردایش افتادیم به کمک به سیل زدگان. من از دوستانم در تهران و مشهد و سایر شهرها کمک می گرفتم و با کمک همین مولوی قمرالدین در ایرانشهر و نیک شهر توزیع می کردیم کمک ها را...

مولوی سر تکان می دهد و اشک توی چشم های این پیر تکیده جمع می شود. انگار او هم دوباره آقا را دیده است. جوان لاغر اندام تبعیدی را...

حالا می فهمم که مردم چرا محبت کسی را در دل جای می دهند. مردم نه فریفته ی قدرت می شوند و نه گرفتار هیبت. محبت از دروازه های بزرگ قدرت، دل را فتح نمی کند، بل از پنجره های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می کند... در حافظه ی تاریخی مردم، کمک یک جوان لاغراندام تبعیدی به سیل زده ها بیشتر ماندنی است تا آمدن حتی یک ره بر مملکت...

امیرالمؤمنین در اوصاف مؤمن در خطبه ی همام می فرماید :

- یمزج الحلم بالعلم، و القول بالعمل [صبر و علم را تؤامان داراست و سخن را با عمل همراه کرده است] (ص69 و 70)

 3

...مثل همه ی کسانی که بلد نیستند با بچه ها حرف بزنند اسمش را می پرسم.

-آرمین

-آرمین جان حالت خوبه؟

سرتکان می دهد.

- مهمترین آدم مملکت کیست؟

-نمی دانم.

- رهبر را می شناسی؟

سرتکان می دهد. اسمش را می پرسم.

- آقای خامنه ای دیگر...

جلوتر آمده است. دستی به سرش می کشم و می گویم :

- ببین آرمین جان! الآن ره بر توی یکی از آن ماشین ها نشسته است. همین جا [کنار مقبره ی شهدای گمنام روی تپه ای اطراف زاهدان] بایست که وقتی آمد ببینیش. بعد می توانی بروی جلو و سلام...

دست مرا پس می زند و فریاد می کشد :

-برو بابا!!!

...باور نمی کنند!

---

آقا به پایین تپه می رسند. کار ما تمام شده است. بعضی مسئولان-عمده شان- اصالتاً بالا نیامدند اما کنار اتومبیل ها منتظر ایستاده اند تا آقا سوار شود. در همین حین آرمین و دوستانش که از پایین تپه را دور زده اند، با تعجب و وحشت نزدیک می شوند به جمعیت. انگار فهمیده اند که خبری شده است. به نظرم هنوز هم باور نمی کنند آمدن ره بر را. آرام آرام با لباس های خاکی مسئولان را کنار می زنند. مسئولان -خاصه آنهایی که بالا نیامدند- خود را کنار می کشند که لباسهاشان یحتمل کثیف نشود. بچه ها نزدیک می شوند. در اتومبیل را باز کرده اند تا ره بر سوار شود که ره بر بچه ها را می بیند. می ایستد و صداشان می زند. بچه ها جلو می آیند. نمی شنوم اما از درس و مدرسه شان می پرسد و از آرمین می پرسد که چرا مردود شده است و ...

آرمین عبای آقا را گرفته است و صورتش را در آن پنهان کرده است... (ص95 ت ص99)

 

منبع : کتاب «داستان سیستان» (10 روز با ره بر) - انتشارات قدیانی، چاپ اول - یادداشت های شخصی «رضا امیرخانی» از سفر رهبر معظم انقلاب به استان سیستان و بلوچستان در سال 1381

نظرات (1)Add Comment
0
...
نوشته شده توسط سیدمحمد موسوی , 2011-06-11 17:25:06
خدا خیرت بده عالی بود.

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
 

PostHeaderIcon دسته بندی موضوعی


دینیدینی

- حسین میا به ژاپن، «مردم» وفا ندارند

- مظلومیت حقیقت ، عجیب نیست

- مولا، شما روی سر ما جا دارید (به مناسبت عید سعید غدیر)

- لذت زندگی دینی

- غیبت

دینی 2

- نگاهی به سریال پنج کیلومتر تا بهشت+مطالبی پیرامون عالم برزخ

- بعضی ها خیلی بدند، باور کنیم

- حسین آبروی دنیا را برد

- مظلومیت امام حسین علیه السلام

- خدا همانگونه هست که هست

- راهی که صد در صد ما را به نهایت کمال ممکن می رساند

- محاسبه ی منصفانه


سیاسیسیاسی

- آیا اسرائیلی ها ابتدا زمینهای فلسطین را از مسلمانان خریداری کردند و سپس به این کشور آمدند؟

- قسمتهایی از کتاب زیبا و خواندنی «داستان سیستان» - بخش اول : سه حکایت از «اشک»

- حکایتی جالب پیرامون اهمیت احترام به قانون و لزوم تبعیت از ولی فقیه

- اتفاقی عجیب در بحرین

- در مورد رهبر عزیز و بزرگ انقلاب : ولایت فقیه از دیدگاه ایشان+بررسی یک اشکال به رهبر انقلاب

- چرا رهبرم را دوست دارم؟ (بخش دوم)

- چرا رهبرم را دوست دارم؟


نقد تمدن غربنقد تمدن غرب

- فرق من بد با شمای ژاپنی خوب

- فرار از خود به سوی ماهواره

- «برای هر کس که شوق تحصیل در خارج را دارد»+ «ارزش علم، بی قید و شرط نیست»

- بارداری با اسپرم اهدایی

- درسی از حوادث ژاپن


فرهنگ

فرهنگ

- انگیزه هایی برای بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش سوم : محوریت زن در فرهنگ غربی و ارتباط آن با بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش دوم : ارتباط کنکور با بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش اول

- بیانات زیبا و آموزنده ی رهبر عزیزمان پیرامون ازدواج

- کتاب هایی برای مطالعه


نقد فیلمنقد فیلم

- نگاهی کوتاه به فیلم دزدان دریایی کارئیب 4

- تغییر جهان به جای خودسازی ( +بخش دوم نقد فیلم تلقین)

- نقد فیلم «جدایی نادر از سیمین» - ساخته ی اصغرفرهادی

- نقد و بررسی فیلم تلقین (inception) - قسمت اول : شک گرایی

کوتاه نوشته ها
>>> کارآمدی

روزی روزگاری کسی بود که یک شب در میان مسواک می زد، بعضی شب ها حتی حوصله همین مقدار را هم نداشت. همان وقتهایی هم که مسواک می زد، سرسری و خیلی سطحی بود.

چند سال بعد بعضی از دندانهای این فرد خراب شدند.

او الآن دیگر اصلاً مسواک نمی زند و معتقد است مسواک زدن فایده ای ندارد.

************

حکایت دینداری ماست.