«فقط حرفهای مهم» نه بدین معناست که ما مهمّیم و حرفهای مهم می زنیم! نه...فقط یعنی اینجا جایی است برای جدی بودن، جایی برای حرفهای روزمره نزدن...

PostHeaderIcon من، علیرضا، بیل گیتس

وقتی ساعت دو نصف شب در حالی که دارم از شدت خواب بی هوش می شوم ، علیرضا با زبان محلی خودمان می گوید «پِیَر جون گِصه بگو» [باباجون قصه بگو] ، خواب از سرم می پرد و شروع می کنم برایش ماست و دروازه را به هم می بافم و مثلا قصه می گویم و ...

اما همیشه نگرانم . می دانید نگران چه ؟ (برای مشاهده متن کامل روی ادامه مطلب کلیک فرمائید)

*****************************************

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی بعد از یک روز بازیگوشی و شیطنت در حد المپیک ، دور و بر ساعت یک و نیم- دوِ نیمه شب ، با هزار تا قصه و ترفندهای مختلف علیرضا می خوابد و با آن دهن بازش خر و پفش می رود آسمان ، به صورت معصوم و مثل ماهش که نگاه می کنم ، حسی به من دست می دهد که برایم سابقه نداشته و نمی توانم آن را با هیچ حسی که قبلا تجربه کرده ام ، مقایسه کنم . اگر هزار سال هم تلاش کنم نمی توانم حسم را نسبت به او بگویم . من عاشق او هستم ، من جانم برایش در می آید ، جانم به جانش بسته است .

نمی دانم تا کنون چنین حسی داشته اید یا نه؟ ولی من و امثال من که سرپرست علیرضا ها در سراسر دنیا هستیم ، چیزی را که می دانیم این است  که جانمان به جان  کودکمان بسته است .

وقتی ساعت دو نصف شب در حالی که دارم از شدت خواب بی هوش می شوم ، با زبان محلی خودمان می گوید «پِیَر جون گِصه بگو»، خواب از سرم می پرد و شروع می کنم برایش ماست و دروازه را به هم می بافم و مثلا قصه می گویم و ...

اما همیشه نگرانم . می دانید نگران چه ؟

وقتی چهره معصوم آن کودک در روستای قانا را می بینم که از زیر آوارِ حاصل از موشکهای پیشرفته و با علم و تکنولوژی ساخته شدۀ اسرائیل ، بیرون آورده اند ،هر چند خیلی خاک آلود و خون آلود است ولی من چهره علیرضا را در صورتش می بینم و به خود می لرزم .

حتما مادر و پدر او هم تا دیشبش او را بغل می کرده اند و او برایشان شیرین زبانی می کرده . مثلا تازه یاد گرفته بوده که بگوید «یا امی!» با آن زبان شیرین کودکانه ؛ حتما مادر یا پدرش با هزار امید و اشتیاق و با آن حسی که نمی دانم اسمش را چه بگذارم ، سعی کرده اند او را متوجه کنند که دیگر باید بخوابد .

با خودم می گویم یعنی ممکن است کودک بعدی که با موشک علم و تکنولوژی غرب آن طور پرپر می شود ، علیرضا باشد . فکرش هم مرا به گریه می اندازد .

وقتی می بینم یا می شنوم جوانی کراکی یا حشیشی یا ... شده ، می ترسم نکند علیرضا با ماده ای که دانش غرب آن را تولید کرده جلوی چشمم پرپر شود .

وقتی بی هویتی و انحرافات جنسی برخی از جوانانمان را می بینم ، خیلی می ترسم ، با خودم می گویم : نکند غرب با این آفتابه لگنهایی که فرستاده به آسمان و برایمان فیلم و عکس مبتذل پخش می کند ، با این رایانه و اینترنتی که آورده توی همه خانه ها ، علیرضای عزیزتر از جانم را و همه علیرضاهای عزیزتر از جان مسلمین را در جلوی چشمان ما پدران عاشق پر پر کند .

با خودم می گویم تا کی قرار است پسرم را با استرس به مدرسه بفرستم . تا کی ما مسلمانان باید تمام حواسمان باشد که غرب روح و جان علیرضاهایمان را ندزدد .

وقتی آن سربازان ناتو را دیدم که با سلاح های فوق مدرن و تجهیزات کامل چند مسلمان را کشته اند و دارند روی سرشان ادرار می کنند و خیلی هم کیف می کنند با خودم گفتم مگر ما چه ظلمی به غرب کرده ایم که دوست دارند  ما را این طور خوار و ذلیل ببیند . هر چه فکر می کنم نمی توانم تکنولوژی بالا و علم و وجدان کاری و پژوهش و نظم و... به کار رفته در آن سلاح را تحسین کنم .

اصلا اگر می خواهید به من بگویید : تو خیلی خشک مغزی ، تو خیلی متحجری ، تو خیلی بی انصافی ، تو خیلی کم مطالعه ای ،... بگویید ولی بدانید که من اگرچه یک فرد عامی هستم اما این طور می فهمم که این علم و تکنولوژی و نظم و مدیریت و هواپیماهای امن و تورم پایین واینترنت پرسرعت و... که در غرب وجود دارد امری تحسین برانگیز نیست.

من نمی توانم تکنولوژی بالا و مدیریت خوب و تصادفات کم و راست گویی زیاد را از کسی که آمده علیرضایم را و همه علیرضاهای مورد علاقه ام را بکشد مثبت ببینم .

من چاقوی قشنگ ، در دست یک قاتل را دوست ندارم . من علیرضا را دوست دارم . حالا شما همه اش بگویید تکنولوژی که خودش بد نیست ، ای متحجر . من باز هم می گویم علمی که در غرب وجود دارد را دوست ندارم . علمی که به ما مثل موش آزمایشگاه نگاه می کند و می خواهد برای تکمیل تحقیقاتش بمب های پیشرفته اش را روی علیرضا هایمان امتحان کند دوست ندارم .

علمی که بهشتی شدن را برای من و علیرضای عزیزم خیلی خیلی سخت می کند را نمی خواهم . علمی را که من و علیرضایم را از خداوند غافل می کند را دوست ندارم ، انضباط و نظم و اهمیت دادن به پژوهشی که علیرضا را از خدا و معنویت دور کند ، دوست ندارم .

بعضی وقتها از اینکه تربیت علیرضا برایم خیلی ممکن است سخت باشد و اینکه نتوانم خودم و او را از شر شیطان غرب نجات دهم ، خیلی مرا می آزارد ولی یک چیزهای هست که دلم را خنک می کند . وقتی به آنها فکر می کنم جگرم حال می آید ، و آن چیز امام خمینی است و رهبر عزیزتراز جانم ، (حتی عزیزتر از علیرضایم) و شهیدان . وقتی به اینها فکر می کنم گریه ام می گیرد ولی گریه در مقابل عظمت و شکوه .آنقدر جگرم خنک می شود وقتی به این فکر می کنم که امام و رهبر و شهدا پوزه مستکبرانِ غربی و خصوصا آمریکا و اسرائیل را به خاک ذلت مالیده اند که خطری که از جانب غرب برای علیرضا وجود دارد را فراموش می کنم . وقتی می بینم علیرضاهای قدیمی ترِ کشورم دارند علم را در راه خدمت به علیرضاهای جهان رشد می دهند، جگرم حال می آید .وقتی می بینم رهبر عزیزم می گویند هر جا بر ضد اسرائیل حرکتی شود ما آن را حمایت می کنیم از عمق جان شاد می شوم .

خلاصه کلام اینکه من به عنوان یک فرد کم سواد و عامی و واقعا خیلی معمولی، نمی توانم علم و تکنولوژی ای که علیرضا را از من می گیرد مثبت ببینم .

سید حسین زمانی

نظرات (9)Add Comment
0
...
نوشته شده توسط دعاگوئی , 2012-02-16 05:02:03
به نام خدا
بسیار بسیار زیبا بود و به دل نشست و به گلو بغض داد. قصد تملق ندارم اما جایش هست که بگویم: بصیرت در دلهای پاک به ودیعه گذاشته شده است. یاعلی
0
...
نوشته شده توسط ali , 2012-02-16 15:55:52
من معمولا جایی نظر نمی نویسم و اینجا باید می گفتم عالی بود. احسنت
0
...
نوشته شده توسط علی ضرابی , 2012-02-17 02:34:03
بسیار زیبا وعالی بود. کاملا مشخص است که این مقاله از عمق جان نوشته شده است . من هم متاثر شدم با وجود آنکه حس یک پدر عاشق را تجربه نکرده ام.
سید جان دستت درد نکنه
0
...
نوشته شده توسط سید , 2012-02-17 20:40:48
باتشکر از ابراز محبت شما. بنده به هیچ عنوان خود را در حد آنچه فرمودید نمی دانم و این مطلب هم از زبان همه پدران ساده و معمولی و غیر دانشمند بوده و به هیچ وجه ارزش علمی ندارد.
درضمن (پیَر جون گصه بگو ) زبان محلی نیست بلکه این جمله به معنی (پدر جون قصه بگو) است که به دلیل قلت سن و عدم توان کافی برای ادای صحیح حروف از طرف علیرضا اینطور ادا می شود و تعلق آن به هر گویش دیگری تکذیب می شود
0
...
نوشته شده توسط محسن الهی (کرمانشاهی) , 2012-02-20 07:59:52
سلام خیلی متاثر شدم انصافاعالی بود برادر
کلامی که از دل برآید لاجرم ...
دست آقا مرتضای عزیز هم درد نکنه.
0
...
نوشته شده توسط پیمان حیدری , 2012-02-20 20:21:00
سلام سید جان
بسیار زیبا و جذاب و تأثیرگذار نوشتید و واقعاً لذت بردم و آموختم.
برای شما و خانواده و فرزند محترم آرزوی خوشبختی و سعادت دارم
0
...
نوشته شده توسط ناشناس , 2012-02-25 18:47:03
سلام اول علیرضاروازطرف من ببوس دوم اینکه واقعامتن تاثیر گذاری بود انشاالله علیرضاها زیرسایه امام زمان وپدرومادرهایشان باایمان وسلامت بزرگ بشن وفردی مفیدوتاثیرگذاردرکشورکاملا اسلامیمان باشند
0
...
نوشته شده توسط ---- , 2012-02-25 19:03:31
سلام اول علیرضاروازطرف من ببوس دوم اینکه واقعا حرفات تاثیرگذاربودومنوبه گریه انداخت ازخدامیخوام که همه علیرضاهازیرسایه امام زمان وپدر ومادرهاشون بزرگ بشن وواقعا بزرگ بشن
0
...
نوشته شده توسط کریمی , 2012-11-04 21:59:13
سید جان
هیچ می دانی یک روز هم پدر و مادر حسین زمانی ها همین حس را در مورد آنها داشتند ؟ هر زمان به تناسب خودش از این دغدغه ها داشته است .
و چقدر خون دل خوردند تا حسین زمانی ها زنده ماندند و زندگی ساختند ... و اینک نوبت منو تو ست ، بسم الله
سید جان قشنگ بود مثل همیشه
خواستم بگم همان لحظات پدر و مادر ها را هم یاد کنیم
دات کام

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

busy
 

PostHeaderIcon دسته بندی موضوعی


دینیدینی

- حسین میا به ژاپن، «مردم» وفا ندارند

- مظلومیت حقیقت ، عجیب نیست

- مولا، شما روی سر ما جا دارید (به مناسبت عید سعید غدیر)

- لذت زندگی دینی

- غیبت

دینی 2

- نگاهی به سریال پنج کیلومتر تا بهشت+مطالبی پیرامون عالم برزخ

- بعضی ها خیلی بدند، باور کنیم

- حسین آبروی دنیا را برد

- مظلومیت امام حسین علیه السلام

- خدا همانگونه هست که هست

- راهی که صد در صد ما را به نهایت کمال ممکن می رساند

- محاسبه ی منصفانه


سیاسیسیاسی

- آیا اسرائیلی ها ابتدا زمینهای فلسطین را از مسلمانان خریداری کردند و سپس به این کشور آمدند؟

- قسمتهایی از کتاب زیبا و خواندنی «داستان سیستان» - بخش اول : سه حکایت از «اشک»

- حکایتی جالب پیرامون اهمیت احترام به قانون و لزوم تبعیت از ولی فقیه

- اتفاقی عجیب در بحرین

- در مورد رهبر عزیز و بزرگ انقلاب : ولایت فقیه از دیدگاه ایشان+بررسی یک اشکال به رهبر انقلاب

- چرا رهبرم را دوست دارم؟ (بخش دوم)

- چرا رهبرم را دوست دارم؟


نقد تمدن غربنقد تمدن غرب

- فرق من بد با شمای ژاپنی خوب

- فرار از خود به سوی ماهواره

- «برای هر کس که شوق تحصیل در خارج را دارد»+ «ارزش علم، بی قید و شرط نیست»

- بارداری با اسپرم اهدایی

- درسی از حوادث ژاپن


فرهنگ

فرهنگ

- انگیزه هایی برای بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش سوم : محوریت زن در فرهنگ غربی و ارتباط آن با بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش دوم : ارتباط کنکور با بدحجابی

- نمی توان بدحجاب نبود - بخش اول

- بیانات زیبا و آموزنده ی رهبر عزیزمان پیرامون ازدواج

- کتاب هایی برای مطالعه


نقد فیلمنقد فیلم

- نگاهی کوتاه به فیلم دزدان دریایی کارئیب 4

- تغییر جهان به جای خودسازی ( +بخش دوم نقد فیلم تلقین)

- نقد فیلم «جدایی نادر از سیمین» - ساخته ی اصغرفرهادی

- نقد و بررسی فیلم تلقین (inception) - قسمت اول : شک گرایی

کوتاه نوشته ها
>>> کارآمدی

روزی روزگاری کسی بود که یک شب در میان مسواک می زد، بعضی شب ها حتی حوصله همین مقدار را هم نداشت. همان وقتهایی هم که مسواک می زد، سرسری و خیلی سطحی بود.

چند سال بعد بعضی از دندانهای این فرد خراب شدند.

او الآن دیگر اصلاً مسواک نمی زند و معتقد است مسواک زدن فایده ای ندارد.

************

حکایت دینداری ماست.